خرید بک لینک
"همه مون با هم برابریم...برادریم...خواهریم... به شرطی که خودمون رو سازماندهی کنیم. . از وقت مون استفاده ی مفید کنیم. هر روز صبح با نشاط و روحیه کارمون رو شروع کنیم و امیدوار باشیم که... امیدوار باشیم که... ببین اگه من دلقکم ، تو هم هستی...تو اینو میفهمی؟ بله؟" #ببینیم #تئاتر اطلاعات بیشتر: تیوال

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

چند روز پیش برای کاری باید به حوالی پارک دانشجو می رفتم و خب، به دلیل اتفاقات اخیر ایستگاه مترو و دسترسی های آن منطقه را بسته بودند و مدت زیادی پیاده روی داشت. یاد توییتی افتادم با این مضمون که: "اگه انقلاب شه و پیروز شیم، واسه اینکه همه راضی باشن باید جان اسنو بیاد روی کار." این جمله در وهله ی اول یک مزه پرانی به نظر می آید، اما حقیقت وحشتناکی در آن نهفته: سرگردانی مردم. به جز درگیری هایی که روزانه شاهد آن هستیم، هرکداممان هم به طور انفرادی دچار درگیری های ذهنی شده ایم، اینکه اگر این وضع ادامه پیدا کند چه می شود؟ واقعیت امر این است که حتی اگر انقلاب هم بشود هیچ اوضاع بهتری در انتظارمان نیست. هیچ بهانه ای برای جنگیدن نداریم. مردم خسته شده اند و صرفا می خواهند اینطور نباشد.عده ای به اقتصاد اعتراض می کنند و عده ای به سیاست، در آن بین هم چند نفری کشته می شوند و حکومت را وحشت برداشته و از یک طرف جنگ سوریه را مثال می زنند که به همین صورت شروع شد و از طرفی آمریکا را مقصر می داند؛ و همه به جای اینکه کاری بکنند، مثل گوسفندهای گرگ دیده فقط در هم میلولند. شاید هم این فقط ظاهر قضیه است. اگر یادتان باشد، چند وقت پیش دولت ایران از مدیر تلگرام درخواست کرد که اطلاعات کاربران را در اختیارش بگذارد، او از این کار امتناع کرد و حتی ممنوع الورود شدنش به ایران را به جان خرید، و حالا با فیلتر شدن

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

قدم اول در فیلمسازی این است که تو نباید "دنبال" سوژه بگردی، و لزومی ندارد همه جا را به دنبالش جستجو کنی؛ چشمهایت را باز و به قلبت اعتماد کن، آن وقت زیر سنگ هم که باشی، سوژه تو را پیدا می کند و خواب شب برایت نمی گذارد...

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

در خانواده های ایرانی، اصل بر این است که والدین مسائل مالی را بین خودشان حل کنند، و تمام سعی شان را بکنند که فرزندان در جریان این قضایا قرار نگیرند و در رفاه بزرگ شوند؛ و در برخی مواقع بچه ها هرگز سختی ها و فداکاری هایی که والدینشان برای خواسته های آنها متحمل می شوند را نخواهند فهمید. "کِیت" دخترکی اسکاتلندیست که حدودا 12 سال دارد، و به همراه خواهر کوچکترش "شانَک" با من همکلاس است؛ و از مدتی که با آنها آشنا شده ام بسیار از آنها یاد گرفته ام، حتی بیشتر از همکلاسی های بزرگسالم. خصوصا از نظر اخلاقی گاهی چیزهایی در روابطشان می بینم که به عنوان یک بزرگسال از خودم و رفتارم خجالت می کشم. مثلا زمانی که شانک 8 ساله، مانند تمام بچه های همسن خودش بازیگوشی می کند و از کار کردن طفره میرود، کیت به او متذکر می شود که پدرشان برای کلاس آنها هزینه کرده است: stop wasting your time, daddy is paying money for this! و به خودم در 12 سالگی فکر کردم و اینکه تا قبل از دبیرستان هرگز در جریان مسائل مالی قرار نگرفته بودم؛ و بالطبع کمتر قدر چیزهایی که داشتم را می دانستم و گاهی با بی منطقی چیزهایی می خواستم که امکان فراهم کردنشان خیلی سخت بود. معضل دیگر این است که حس می کنم از نظر فکر اقتصادی از افراد همسن و حتی کوچکتر از خودم عقبترم، و اگر روزی خودم فرزندی داشته باشم، حتما او را در این قضیه شرکت می دهم. ال

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

“The wind sings of our nostalgia and the starry sky ignores our dreams. Each snow flake is a tear that fails to trickle Silence is full of the unspoken, of deeds not performed, of confessions to secret love, and of wonders not expressed. Our truth is hidden in our silence, Yours and mine.” ― Margot Bickel

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

صدای کلید و بعد صدای در و صدای خش خش کیسه های خرید می آید و صدای او: " فافا؟" با لحن اعتراض آمیز و نقنقویی داد می زنم: مگه من لواشکم؟؟ چانه ام را بین دو انگشتش میگیرد: تو آلوچه ای. کلوچه ای . توی کیسه های خرید کله می کنم که شاید چیزی هم برای من انجا باشد. بعد آبنبات یا پاستیل را برمیداشتم و به سمت اتاق می دویدم تا نقاشی ام را بیاورم. کاغذ را به دستش می دادم و حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می رفتم. او هم هر چند قدم یکبار، "خب" ای میگفت و سری تکان میداد. بعد پرت می شوم به 20 سال بعد. پلانهایم توی دستش است و من حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می روم. او هم "خب" گویان سرش را تکان می دهد و وقتی به اتاق می رسیم، نفس عمیقی می کشد و می گوید "بارک الله" و پلانها را برمیگرداند؛ و با نگاه، من را با یک لبخند گشاد به آشپزخانه می روم تا میز شام را آماده کنم دنبال می کند. چندسال بعد، باز صدای کلید و در و خشخش کیسه های خرید است، اما من کم انرژی تر از آنم که به استقبالش بروم. صدای بعدی تقه ای است که به در اتاقم می خورد: "فافا؟ خوابیدی؟" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

گاهی اوقات مجبوریم از چیزهایی که دوستشان داریم دست بکشیم… چیزی که تو دوستش داری، دیگران هم دوستش خواهند داشت… Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring ( 2003) Director: Kim Ki-duk Download این فیلم بی نظیر را #ببینید. همین و بس.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

Voice From The Stone (2017) کارگردان این فیلم تمام سعی خود را کرده تا داستان بیمعنی، بازیهای مزخرف، و چیزهای بیربط را با قابهای بینظیر و عکسگونه از لوکیشن زیبای فیلم پوشش دهد، اما نشد. نمیشود. × فیلم فیلم است و عکس عکس. نمی شود یک تپه سرگین را با دوتا پیس ادکلن خوشبو کرد. Rebel in the Rye (2017) همه چیز در این فیلم احمقانه است. داستان، بازیها، انتخاب بازیگران، دیالوگها ( جمله ی you are sooo talented یکبار نوشته شده، و در اقسی نقاط فیلمنامه پیست شده) و خلاصه کارگردان تمام توانش را به کار گرفته تا سلینجر را یک شخصیت لوس احمق به تصویر بکشد و منبع الهام داستانهایش را یک سری اتفاقات مسخره نشان دهد و در واقع، این فیلمی بر ضد سلینجر است و انگار توسط یکی از مخالفانش ساخته شده است. تنها سکانس جالبی که در آن دیدم، جایی بود که سلینجر داشت برای راهب توضیح داد که حس می کند دیگر نمی تواند بنویسد و نوشته هایش را پاره می کند، و راهب پاسخ می دهد: sounds fun! × چیزی که این فیلم به من یادآوری کرد، اهمیت نوشتن و پاره کردن است. حس میکنم من هم به نوشتن/کشیدن و پاره کردن احتیاج دارم، و زمانی که ایده لازم دارم و چیزی به فکرم نمیرسد یا ایده ها در هم تنیده میشوند می توانم از این روش استفاده کنم. و اینکه در دوران تایپ و ذخیره، معمولا گول میخوریم و گاهی فراموش میکنیم بعضی افکار و نوشته ها آنقد

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

سری اولی که سریال Friends را دیدم، به این فکر کردم که نکند برای کسی "جنیس" باشم؟ نکند صدای حرف زدن و خندیدنم روی اعصاب همه باشد و رویشان نشود چیزی بگویند؟ نکند فلان... و از آن به بعد سعی میکردم همیشه آرامتر حرف بزنم، کمتر بخندم، و حواسم باشد جلف بازی راه نیندازم. بعد یک روز به خودم آمدم و دیدم از ترس اینکه احتمالاً از نظر دیگران فلان طور باشم، دائم در حال معذب کردن خودم هستم و بدتر از آن، فرصت یادگیری "مهارتهای صحبت در جمع" را از خودم دریغ می کنم. اینکه یک نفر با فکر "نکند فلان طور باشم" از یادگیری مهارتها شانه خالی کند بدیهی ترین و آسان ترین راهی است که میتواند انتخاب کند و به همان اندازه هم غیر قابل قبول است، چون هیچکس کامل نیست و میلیاردها آدم با تمام نواقصشان دارند در جامعه زندگی میکنند و بعضی هایشان هم به شدت موفق هستند. نکته ی دیگر هم اینکه همان افرادی که نگران قضاوت شدن از سمتشان هستم، به احتمال 98% اصلا در مورد من فکر نمیکنند، پس در اینجا بازنده منم که علاوه بر هدر دادن وقتم، خودم را با این چرندیات محاصره کرده و خیلی چیزها را از خودم دریغ می کنم. البته نباید اینطور هم باشد که هر شخصی به خودش اجازه ی صحبت در هر جمعی را بدهد، و یکی از مهارتهای مهمی که _از نظر من_ هرکسی باید در اولین فرصت یاد بگیرد، موقعیت سنجی است. اینکه چه حرفی را کجا بزند و آیا نیازی هست که در فلان جمع اص

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

شاید شعاری باشد، اما حقیقت این است که بعضی ها به دنیا می آیند که کاری انجام بدهند، و بعضی های دیگر، فقط موفقیت آنها را تماشا می کنند، در کتابها می خوانند، و حفظ یا تدریس می کنند. و دسته ی اول دو نوعند، افرادی که از هر طرفی محدودشان کنی بلاخره یک روزنه ای برای تاباندن نورشان پیدا میکنند، و افرادی که بعد از چند تلاش بی نتیجه، به دسته ی دوم تبدیل می شوند. احتمالا حواست نیست، اما داری به سمت دسته ی دوم سوق داده می شوی. شاید بهتر است با هر قدمی که به آن سمت بر می داری، یک سیلی به خودت بزنی؛ شاید چند سیلی پی در پی بیدارت کند. اگر هم دوست داری در نهایت آدمی باشی که صرفا "چیزهایی می داند"، میل خودت است. ادامه بده. اما حواست باشد که این تو هستی که باید در تاریکی شب جوابگوی وجدان خودت باشی.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

سوال: اگر فیلمهای inception, harry potter, و kill bill راتوی یک مخلوط کن بریزند و اسم عرفانی رویش بگذارند محصول چه می شود؟ جواب: doctor strange +راستش را بخواهید از اینکه اینهمه وقت منتظر این فیلم بودم از خودم خجالت می کشم. شاید چون فکر می کردم خیلی خیلی متفاوت باشد. به عنوان یک ابرقهرمان مدل جدی

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: شنبه 12 فروردين 1396 ساعت: 16:48

جالب است که هرچقدر تکنولوژی بیشتر پیشرفت می کند، توقعات بالاتر می رود و سخت تر می شود دیگران را تحت تاثیر قرار داد. آدمها زود حوصله شان سر می رود و هی می خواهند شگفت زده شوند. الان اگر بخواهی کاری را به روال 10 سال هم نه، 5 سال پیش انجام بدهی برچسپ معمولی و کپی می خوری و باید حتما چیز خیلی خاصی برای

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: شنبه 12 فروردين 1396 ساعت: 16:48

گشاد است.


+ یک لطفی به خودمان کنیم و سال جدید متفاوت باشیم. کوشاتر و مصممتر. احترام به خودمان طور مثلا.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 16:53

6 فروردین-26 march. نگاهش کنید خب. اصلا قیافهی این روز جان میدهد برای اینکه درش خوشحال باشی. چند ساعتی میشود که از مسافرت برگشتهام، با لیف و سنگ پای مورد علاقه ام حمام کردهام، یک سالادسزار پرجوجه به خورد ملت دادهام و الان با کلهای شبیه سبد روی تخت نشستهام و به این فکر میکنم که چرا انقدر ا

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 16:53

سال نو مبارک :)

امیدوارم این سال جدید برای همه پر از اتفاقات خوب و آرامش و رسیدن به آرزوها باشد


+یک کیسهی بزرگ فندق به آدم بدهند و بگویند همهاش برای خودت. خوشبختی مگر شاخ و دم دارد؟

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 22:23

صفحه بندی